تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
گزیده ای از اشعار پارسی


اللّهُمَّ اَهْلَ الکِبْریاءِ وَالعَظَمَهِ

اللّهُمَّ اَهْلَ الکِبْریاءِ وَالعَظَمَهِ، وَاَهْلَ الْجُودِ وَالْجَبَرُوتِ، وَاَهْلَ العَفْوِ وَالرَّحْمَهِ، وَاَهْلَ التَّقْوىٰ وَالمَغْفِرَهِ، اَسْأَلُکَ بِحَقِّ هذَا الیَوْمِ، الَّذِى جَعَلْتَهُ لِلْمُسْلِمیٖن عیٖداً، وَلِمُحَمَّدٍ صلَّى ‏اللهُ علیه و ‏آله و سَلَّمَ ذُخْراً وَمَزیٖداً، اَنْ تُصَلِّیَ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ، وَاَنْ تُدْخِلَنیٖ فیٖ کُلِّ خَیْرٍ اَدْخَلْتَ فیٖهِ مُحَمَّداً وَآلَ مُحَمَّدٍ، وَاَنْ تُخْرِجَنِى مِنْ کُلِّ سُوءٍ اَخْرَجْتَ مِنْهُ مُحَمَّداً وَآلَ مُحَمَّدٍ صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلیْهِمْ، اللّهُمَّ اِنّی اَسْأَلُکَ خَیْرَ ما سَأَلَکَ بِهِ عِبادُکَ الصّالِحُونَ، وَأَعُوذُ بِکَ مِمَّا اسْتَعٰاذَ مِنْهُ عِبٰادُکَ الصّالِحُونَ


دریافت

این هم از عیدی ما:


دریافت


۹۹-۳-۰۴ ۰ ۱ ۲۴۰

۹۹-۳-۰۴ ۰ ۱ ۲۴۰


عشق محمد بس است و آل محمد

ماه فروماند از جمال محمد

سرو نباشد به اعتدال محمد

قدر فلک را کمال و منزلتی نیست

در نظر قدر با کمال محمد

وعدهٔ دیدار هر کسی به قیامت

لیلهٔ اسری شب وصال محمد


۹۸-۱-۰۳ ۵ ۷ ۳۰۶۶
۹۸-۱-۰۳ ۵ ۷ ۳۰۶۶

گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود

گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود

پیش پایی به چراغ تو ببینم چه شود

یا رب اندر کنف سایه آن سرو بلند

گر من سوخته یک دم بنشینم چه شود


۹۷-۱۲-۲۸ ۰ ۱ ۳۱۸
۹۷-۱۲-۲۸ ۰ ۱ ۳۱۸

ای برادر تو همان اندیشه‌ای

ای برادر تو همان اندیشه‌ای

ما بقی تو استخوان و ریشه‌ای

گر گلست اندیشهٔ تو گلشنی

ور بود خاری تو هیمهٔ گلخنی


۰۰-۶-۲۶ ۰ ۰ ۱۷

۰۰-۶-۲۶ ۰ ۰ ۱۷


نشود فاش کسی آنچه میان من و توست

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست

تا اشارات نظر نامه رسان من توست

گوش کن با لب خاموش سخن می‌گویم

پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید

حالیا چشم جهانی نگران من و توست

گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید

همه جا زمزمه عشق نهان من و توست

گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ارنه

ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست

این همه قصه فردوس و تمنای بهشت

گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست

نقش ما گو ننگارند به دیباچه عقل

هرکجا نامه عشق است نشان من و توست

سایه زآتشکده ماست فروغ مه و مهر

وه از این آتش روشن که به جان من و توست

هوشنگ ابتهاج

 


۰۰-۴-۱۰ ۰ ۱ ۱۲۰

۰۰-۴-۱۰ ۰ ۱ ۱۲۰


کرشمه‌ای کن و بازار ساحری بشکن

کرشمه‌ای کن و بازار ساحری بشکن

به غمزه رونق و ناموس سامری بشکن

به باد ده سر و دستار عالمی یعنی

کلاه گوشه به آیین سروری بشکن

به زلف گوی که آیین دلبری بگذار

به غمزه گوی که قلب ستمگری بشکن

برون خرام و ببر گوی خوبی از همه کس

سزای حور بده رونق پری بشکن

به آهوان نظر شیر آفتاب بگیر

به ابروان دوتا قوس مشتری بشکن

چو عطرسای شود زلف سنبل از دم باد

تو قیمتش به سر زلف عنبری بشکن

چو عندلیب فصاحت فروشد ای حافظ

تو قدر او به سخن گفتن دری بشکن

حافظ


۰۰-۴-۱۰ ۲ ۱ ۱۳۸

۰۰-۴-۱۰ ۲ ۱ ۱۳۸


فردوس و هر چه هست در آن قسمت رقیب

عشق نگار سر سویدای جان ماست

ما خاکسار کوی تو تا در توان ماست

با خلدیان بگو که شما و قصور خویش

آرام ما به سایه سرو روان ماست

فردوس و هر چه هست در آن قسمت رقیب

رنج و غمی که می رسد از او از آن ماست

با مدعی بگو که تو و جنت النعیم

دیدار یا حاصل سر نهان ماست

ساغر بیار و باده بریز و کرشمه کن

کاین غمزه روح پرور جان و روان ماست

این باهشان و علم فروشان و صوفیان

می نشنوند آنچه که ورد زبان ماست

امام خمینی


۰۰-۱-۱۳ ۱ ۱ ۱۵۲

۰۰-۱-۱۳ ۱ ۱ ۱۵۲


بازآی و دل تنگ مرا مونس جان باش

بازآی و دل تنگ مرا مونس جان باش

وین سوخته را محرم اسرار نهان باش

زان باده که در میکده عشق فروشند

ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش

در خرقه چو آتش زدی ای عارف سالک

جهدی کن و سرحلقه رندان جهان باش

دلدار که گفتا به توام دل نگران است

گو می‌رسم اینک به سلامت نگران باش

خون شد دلم از حسرت آن لعل روان بخش

ای درج محبت به همان مهر و نشان باش

تا بر دلش از غصه غباری ننشیند

ای سیل سرشک از عقب نامه روان باش

حافظ که هوس می‌کندش جام جهان بین

گو در نظر آصف جمشید مکان باش


۹۹-۴-۲۳ ۰ ۱ ۲۱۰

۹۹-۴-۲۳ ۰ ۱ ۲۱۰


تا غنچه خندانت دولت به که خواهد داد  ای شاخ گل رعنا از بهر که می‌رویی

می خواه و گل افشان کن از دهر چه می‌جویی

این گفت سحرگه گل بلبل تو چه می‌گویی

مسند به گلستان بر تا شاهد و ساقی را

لب گیری و رخ بوسی می نوشی و گل بویی

شمشاد خرامان کن و آهنگ گلستان کن

تا سرو بیاموزد از قد تو دلجویی

تا غنچه خندانت دولت به که خواهد داد

ای شاخ گل رعنا از بهر که می‌رویی

امروز که بازارت پرجوش خریدار است

دریاب و بنه گنجی از مایه نیکویی

چون شمع نکورویی در رهگذر باد است

طرف هنری بربند از شمع نکورویی

آن طره که هر جعدش صد نافه چین ارزد

خوش بودی اگر بودی بوییش ز خوش خویی

هر مرغ به دستانی در گلشن شاه آمد

بلبل به نواسازی حافظ به غزل گویی


۹۹-۴-۱۹ ۰ ۱ ۲۱۱

۹۹-۴-۱۹ ۰ ۱ ۲۱۱


در طره‌هاش نسخه ایاک نعبد است  در چشم‌هاش غمزه ایاک نستعین

با عاشقان نشین و همه عاشقی گزین

با آنک نیست عاشق یک دم مشو قرین

ور ز آنک یار پرده عزت فروکشید

آن را که پرده نیست برو روی او ببین

آن روی بین که بر رخش آثار روی او است

آن را نگر که دارد خورشید بر جبین

از بس که آفتاب دو رخ بر رخش نهاد

شهمات می‌شود ز رخش ماه بر زمین

در طره‌هاش نسخه ایاک نعبد است

در چشم‌هاش غمزه ایاک نستعین

بی‌خون و بی‌رگ است تنش چون تن خیال

بیرون و اندرون همه شیر است و انگبین

از بس که در کنار همی‌گیردش نگار

بگرفت بوی یار و رها کرد بوی طین

صبحی است بی‌سپیده و شامی است بی‌خضاب

ذاتی است بی‌جهات و حیاتی است بی‌حنین

کی نور وام خواهد خورشید از سپهر

کی بوی وام خواهد گلبن ز یاسمین

بی‌گفت شو چو ماهی و صافی چو آب بحر

تا زود بر خزینه گوهر شوی امین

در گوش تو بگویم با هیچ کس مگو

این جمله کیست مفتخر تبریز شمس دین


۹۹-۴-۱۴ ۰ ۰ ۲۳۳

۹۹-۴-۱۴ ۰ ۰ ۲۳۳


ایاک نعبد است زمستان دعای باغ  در نوبهار گوید ایاک نستعین

مستی و عاشقی و جوانی و جنس این

آمد بهار خرم و گشتند همنشین

صورت نداشتند مصور شدند خوش

یعنی مخیلات مصورشده ببین

دهلیز دیده است دل آنچ به دل رسید

در دیده اندرآید صورت شود یقین

تبلی السرایر است و قیامت میان باغ

دل‌ها همی‌نمایند آن دلبران چین

یعنی تو نیز دل بنما گر دلیت هست

تا کی نهان بود دل تو در میان طین

ایاک نعبد است زمستان دعای باغ

در نوبهار گوید ایاک نستعین

ایاک نعبد آنک به دریوزه آمدم

بگشا در طرب مگذارم دگر حزین

ایاک نستعین که ز پری میوه‌ها

اشکسته می‌شوم نگهم دار ای معین


۹۹-۴-۱۴ ۰ ۰ ۳۵۲

۹۹-۴-۱۴ ۰ ۰ ۳۵۲


بانگ آید هر زمانی زین رواق آبگون  آیت انا بنیناها و انا موسعون

بانگ آید هر زمانی زین رواق آبگون

آیت انا بنیناها و انا موسعون

کی شنود این بانگ را بی‌گوش ظاهر دم به دم

تایبون العابدون الحامدون السایحون

نردبان حاصل کنید از ذی المعارج برروید

تعرج الروح الیه و الملایک اجمعون

کی تراشد نردبان چرخ نجار خیال

ساخت معراجش ید کل الینا راجعون

تا تراشیده نگردی تو به تیشه صبر و شکر

لایلقیها فرو می خوان و الاالصابرون

بنگر این تیشه به دست کیست خوش تسلیم شو

چون گره مستیز با تیشه که نحن الغالبون

پایه‌ای چند ار برآیی باشی اصحاب الیمین

ور رسی بر بام خود السابقون السابقون

گر ز صوفی خانه گردونی ای صوفی برآ

و اندرآ اندر صف انا لنحن الصافون

ور فقیری کوس تم الفقر فهو الله بزن

ور فقیهی پاک باش از انهم لا یفقهون

گر چو نونی در رکوع و چون قلم اندر سجود

پس تو چون نون و قلم پیوند با مایسطرون

چشم شوخ سوف یبصر باش پیش از یبصرون

چو مداهن نرم سازی چیست پیش یدهنون

چون درخت سدره بیخ آور شو از لا ریب فیه

تا نلرزد شاخ و برگت از دم ریب المنون

بنگر آن باغ سیه گشته ز طاف طایف

مکر ایشان باغ ایشان سوخته هم نایمون


۹۹-۴-۱۴ ۰ ۰ ۱۹۲

۹۹-۴-۱۴ ۰ ۰ ۱۹۲


از وجود خود چو نی گشتم تهی  نیست از غیر خدایم آگهی

از وجود خود چو نی گشتم تهی

نیست از غیر خدایم آگهی

چون که من من نیستم، این دم ز هوست

پیش این دم هر که دم زد، کافر اوست
گرچه قرآن از لب پیغمبر است
هرکه گوید حق نگفته، کافر است
دو دهان داریم گویا، همچو نی
یک دهان پنهان ست در لب‌های وی
یک دهان نالان شده سوی شما
های و هویی برفکنده در سما
لیک داند هر که او را منظر است
کاین زبانِ این سری هم زان سر است
دمدمِ این نای از دم‌های اوست

های و هوی روح از هیهای اوست


۹۹-۴-۱۴ ۰ ۰ ۶۳۲

۹۹-۴-۱۴ ۰ ۰ ۶۳۲


بشم از حاجیان حج بپرسم  که این دوری بسه یا دورتر شم

بشم واشم ازین عالم بدر شم

بشم از چین و ما چین دورتر شم

بشم از حاجیان حج بپرسم

که این دوری بسه یا دورتر شم


۹۹-۴-۱۴ ۰ ۰ ۱۷۴

۹۹-۴-۱۴ ۰ ۰ ۱۷۴


چیست توحید خدا آموختن  خویشتن را پیش واحد سوختن

چیست تعظیم خدا افراشتن

خویشتن را خوار و خاکی داشتن

چیست توحید خدا آموختن

خویشتن را پیش واحد سوختن

گر همی‌خواهی که بفروزی چو روز

هستی همچون شب خود را بسوز

هستیت در هست آن هستی‌نواز

همچو مس در کیمیا اندر گداز

در من و ما سخت کردستی دو دست

هست این جمله خرابی از دو هست


۹۹-۴-۱۴ ۰ ۰ ۱۸۲

۹۹-۴-۱۴ ۰ ۰ ۱۸۲


من ترا غمگین و گریان زان کنم  تا کت از چشم بدان پنهان کنم

من ترا غمگین و گریان زان کنم

تا کت از چشم بدان پنهان کنم

من ترا غمگین و گریان زان کنم

تا کت از چشم بدان پنهان کنم

نه تو صیادی و جویای منی

بنده و افکندهٔ رای منی

حیله اندیشی که در من در رسی

در فراق و جستن من بی‌کسی

چاره می‌جوید پی من درد تو

می‌شنودم دوش آه سرد تو

من توانم هم که بی این انتظار

ره دهم بنمایمت راه گذار

تا ازین گرداب دوران وا رهی

بر سر گنج وصالم پا نهی

لیک شیرینی و لذات مقر

هست بر اندازهٔ رنج سفر

آنگه ا ز شهر و ز خویشان بر خوری

کز غریبی رنج و محنتها بری


۹۹-۴-۱۴ ۰ ۰ ۱۷۴

۹۹-۴-۱۴ ۰ ۰ ۱۷۴


اینان مگر ز رحمت محض آفریده اند کارام جان و اُنس دل ونوردیده اند
اینان مگر ز رحمت محض آفریده اند
کارام جان و اُنس دل ونوردیده اند
لطف آیتی است در حق اینان و،کبروناز
پیراهنی که بر قد ایشان بریده اند
آید هنوزشان زلب لعل، بوی شیر
شیرین لبان نه شیر که شکرمزیده اند
پنداری آهوان تتارند مشک ریز
لیکن به زیر سایۀ طوبی چریده اند
رضوان مگر سراچۀفردوس بر گشاد
کاین حوریان به ساحت دنیا خزیده اند
عذر است هندوی بت سنگین پرست را
بیچارگان مگر بت سیمین ندیده اند
این لطف بین که بر گِل آدم سرشته اند

وین روح بین که در تن آدم دمیده اند


۹۹-۳-۱۹ ۰ ۰ ۱۹۶

۹۹-۳-۱۹ ۰ ۰ ۱۹۶


سه کس را شنیدم که غیبت رواست
سه کس را شنیدم که غیبت رواست
وز این درگذشتی، چهارم خطاست
یکی پادشاهی ملامت‌پسند
کز او بر دل خلق بینی گزند
حلال است از او نقل کردن خبر
مگر خلق باشند از او بر حذر
دوم پرده بر بی‌حیایی متن
که خود می‌درد پرده خویشتن
ز حوضش مدار ای برادر نگاه
که او می‌درافتد به گردن به چاه
سوم کژترازوی ناراست‌خوی

ز فعل بدش هرچه دانی‌ بگوی


۹۹-۳-۱۹ ۰ ۰ ۲۲۲

۹۹-۳-۱۹ ۰ ۰ ۲۲۲


اى خواجه چه جویى ز شب قدر نشانى

اى خواجه چه جویى ز شب قدر نشانى
هر شب شب قدر است، اگر قدر بدانى
روشن به تو گویم که شب قدر کدام است
گر زآنکه تو ادراک شب قدر توانى


۹۹-۳-۱۹ ۰ ۰ ۱۶۸

۹۹-۳-۱۹ ۰ ۰ ۱۶۸


سلطانِ سریرِ صبح خیزان  سرخیلِ سپاهِ اشک ریزان
سلطانِ سریرِ صبح خیزان 
سرخیلِ سپاهِ اشک ریزان 
مُتواریِ راهِ دلنوازی 
زنجیریِ کویِ عشقبازی 
قانونِ مغنّیان بغداد 
بَیّاعِ معاملان فریاد 
طبّالِ نفیرِ آهنین کوس 
رُهبانِ کلیسیای افسوس 
جادویِ نهفته دیو پیدا 
هاروتِ مشوّشانِ شیدا 
کیخسرو بی کلاه و بی تخت 
دل خوش کنِ صد هزار بی رخت 
مجنونِ غریبِ دل شکسته 
دریای زجوش نانشسته 
یاری دوسه داشت دل رمیده 
چون او همه واقعه رسیده 
با آن دو سه یار هر سحرگاه 
رفتی به طوافِ کویِ آن ماه 
بیرون زحساب نامِ لیلی 
با هیچ سخن نداشت میلی 
هرکس که جز این سخن گشادی 
نشنودی و پاسخش ندادی 
آن کوه که نجد بود نامش 
لیلی به قبیله هم مقامش 
ازآتشِ عشق و دودِ اندوه 
ساکن نشدی مگر برآن کوه 
بر کوه شدی و می زدی دست 
افتان خیزان چو مردمِ مست 
آوازِ نشید برکشیدی 
بی خود شده سو به سو دویدی 
وانگه مژه را پُرآب کردی 
با بادِ صبا خطاب کردی 
کای بادِ صبا به صبح برخیز 
در دامنِ زلفِ لیلی آویز 
گو آن که به باد داده توست 
برخاکِ ره اوفتاده توست 
از بادِ صبا دمِ تو جوید 
با خاکِ زمین غم تو گوید 
بادی بفرستش از دیارت 

خاکیش بده به یادگارت


۹۹-۳-۱۹ ۰ ۰ ۲۴۹

۹۹-۳-۱۹ ۰ ۰ ۲۴۹


مراپرسی که چونی،چونم ای دوست
مراپرسی که چونی،چونم ای دوست 
جگر پردرد و دل پرخونم ای دوست 
حدیثِ عاشقی برمن رها کن 
تو لیلی شو، که من مجنونم ای دوست 
به فریادم زتو هر روز، فریاد 
از این فریادِ روزافزونم ای دوست 
شنیدم عاشقان را می نوازی 
مگرمن زآن میان بیرونم ای دوست؟ 
نگفتی گر بیفتی گیرمت دست؟ 
ازاین افتاده تر کاکنونم ای دوست؟! 
غزل های "نظامی" بر تو خوانم 

نگیرد در تو هیچ افسونم ای دوست


۹۹-۳-۱۹ ۰ ۰ ۱۸۴

۹۹-۳-۱۹ ۰ ۰ ۱۸۴


بشنو ای محبوب که مقصود آفرینش تویی

بشنو ای محبوب 

که مقصود آفرینش تویی 
نقطه مرکز و محیط کائنات تویی 
آن مشیت و فرمان 
که بین آسمان و زمین در حرکت است تویی 
بسیط و مرکب تویی 
من ادراک را در تو آفریدم 
تا آیینه دیدارمن باشد 
اگر مرا ادراک کنی خود را نیز در خواهی یافت 
اما اگر در سودای خود باشی 
طمع مدار که هرگز با ادراک نفس خود مرا ادراک کنی 
تو به چشم من توانی دید، مرا و خود را 
و به چشم خود نخواهی دید ،مرا و خود را 
ای محبوب 
چه بسیار که تو را خواندم وتو آوای من نشنیدی 
چه بسیار که جمال خود را بر تو نمودم 
و تو رؤیت نکردی 
چه بسیار خود راچون رایحه ای خوش در عالم پخش کردم 
ومشام تو آن را احساس نکرد 
پس خود را چون طعامی در خوان هستی نهادم 
وتو از آن تناول نکردی و نچشیدی 
چرانمی توانی در لمس اشیا مرا احساس کنی 
و در شامۀ گل سرخ مرا ببویی 
چرا مرا نمی بینی 
چرا مرا نمی شنوی 
چرا ، آخر چرا؟ 
من از هر لذتی برای تو برترم 
من از هر آرزویی مطلوب ترم 
و از هر جمال زیباترم 
زیبا منم ، ملیح و جذاب منم 
مرا دوست بدار 
و غیر مرا دوست مدار 
به من بیندیش و در سودای من باش 
در سودای دیگری مباش 
مرا در آغوش گیر 
مرا ببوس 
که وصالی چون وصال من نخواهی یافت 
دیگران همه تو رابه خاطر خود دوست دارند 
و من تو را به خاطر خودت دوست دارم 
و تو از من می گریزی، 
ای محبوب 
تو با من در عشق ، مصاف انصاف نتوانی داد 
زیرا اگر تو قدمی به من نزدیک شوی 
من صد گام به تو نزدیک خواهم شد 
من از نفس به تو نزدیک ترم 
من از جان و نفَس به تو نزدیک ترم 
غیر از من کیست که با تو چنین رفتار کند 
مرا بر تو غیرت است 
و دوست ندارم که تو را نزد غیر ببینم 
حتی نخواهم که تو با خود باشی 
نزد من باش تا نزد تو باشم 
و چنان نزد من باش که از آن بی خبر باشی 
ای محبوب 
بیا تا پیش رویم به سوی وصال 
اگر بر سر راه وصال ، فراق را یافتیم 
طعم فراق را به او خواهیم چشاند 
ای معشوق بیا دست در دست هم نهیم 
و به پیشگاه آن حقیقت لایزال رویم 
تا او میان ما حکمی جاودانه کند 
و ما را صلح و آشتی دهد 
آشتی پس از قهر 
آه که چیزی لذت بخش تر از این در جهان نیست 
نشستن در کنار یار 
و با هم سخن گفتن. 
شعر از محی الدین عربی – کتاب التجلیات 

ترجمه حسین الهی قمشه ای


۹۹-۳-۱۹ ۰ ۲ ۲۵۸

۹۹-۳-۱۹ ۰ ۲ ۲۵۸


حسبی ربی جل الله (سامی یوسف)

ترانه ی حسبی ربی سامی یوسف بهترین و معروفترین اثر وی می باشد که به چهار زبان انگلیسی . هندی  . ترکی . عربی خوانده است ترانه ای بسیار زیبا 

 و ملودی قدیمی افغانی اثری بسیار زیبا از سامی یوسف .


دریافت


دریافت

انگلیسی :

O Allah the almighty

خداوند قادرمطلق است
Protect me and guide me
خدایا من را راهنمایی کن و از من محافظت بفرما
To your love and mercy
با بخشندگی و عشق خودت
Ya Allah don't deprive me
خدایا من را از لطف خودت محروم مکن
From beholding your beauty
من را از نگاه زیبایت محروم مکن
O my Lord accept thies plea
ای ارباب و والای من تقاضای من را بپذیر

 

حسبی ربی جل الله
هر چه خداوند بخواهد همان است
مافی قلبی غیر الله
در قلب من غیر از خدا کس دیگری وجود ندارد

 

هندی :

 

Wo tanha kaun hai

Who is the only One?
چه کسی تنها شخصی است که همیشه جای اول را دارد
Badshah wo kaun hai

Who is the King?
چه کسی پادشاه است
Meherba wo kaun hai

Who is the Merciful?
چه کسی بخشاینده است

 

Kya unchi shan hai

Who is the most praised and benevolent?
چه کسی بیشترین شخصی است که شایان ستایش است و خیرخواه می باشد
Uskey sab nishan hai

Whatever you see in this world is His sign
و هر چه شما در این دنیا می بینید نشانه هایی از اوست
Sab dilon ki jan hai

He’s the love of every soul
او عشق تمام روحهای جهان می باشد

 

 

ترکی :

 

Affeder gunahi

He is the Forgiver of all sins
او بخشاینده تمام گناهان است
Alemin padisahi

He is the King of the universe
او پادشاه دنیا است
Yureklerin penahi

He is the Refuge of all hearts
او پناه تمام قلبها است

 

 

Isit Allah derdimi, bu ahlarimi

O Allah hear my sorrows and my sighs
خداوند  تمام غصه ها و آه کشیدن های من را می شنود
Rahmeyle, bagisla gunahlarimi

Have mercy and pardon my sins
و با بخشایندگی تمام گناهانم را می بخشد
Hayreyle hem aksam hem sabahlarimi

Bless my night and days
و باعث قداست تمام روزها و شبهای من می شود

 

عربی :

یا رب العالمین
ای خدای تمام آدمیان
صلی على طه الامین
بر اهل طه صلوات و امین بفرست
فی کل وقت و حین
اکنون و در تمام ساعات

 

املاء قلبی بالیقین
قلب من را سرشار از باور و یقین بگردان
ثبتنی على هذا الدین
کاری کن که من تا ابد بر این دین باقی بمانم
اغفرلی و المسلمین

گناهان من و تمام مسلمانان جهان را ببخش


دریافت


دریافت


۹۹-۳-۱۵ ۰ ۰ ۲۱۶

۹۹-۳-۱۵ ۰ ۰ ۲۱۶


عشق و رندی در ازل بوده است اگر تقدیر ما

ای نام تو دل‌نشین جان‌ها         

ذکر تو وظیفه زبان‌ها
ای وصف تو وجد جمله ذرات         

با یاد تو اُنس اِنس و جان‌ها

***

عشق و رندی در ازل بوده است اگر تقدیر ما

کی دگرگون گردد این تقدیر از تدبیر ما
سرنوشت ما اگر بوده است ز اول عاشقی

چیست آخر ای خردمندان دگر تقصیر ما


۹۹-۳-۱۵ ۰ ۰ ۱۶۳

۹۹-۳-۱۵ ۰ ۰ ۱۶۳


به من امروز تو فردای قیامت بنمایی

به من امروز تو فردای قیامت بنمایی

از درم گر که بدین قامت رعنا بدر آیی

مدعی کاش که روزی به کمند تو بیفتد

تا بداند که محالست ز دام تو رهایی

به گمانم که دلی در همه آفاق نباشد

که تو چون گوی به چوگان ملاحت نربایی

صیقل زنگ غم ار نیست جمال تو پس از چه

رخ بهر کس بنمایی غمش از دل بزدایی؟

من که جز یاد توام هیچ بدل راه ندارد

چون بگویم” که غم از دل برود چون تو بیایی”؟

با هوای تو کجا با خبرم از غم و شادی

چون کند هر که دهد دل به هوایت، دو هوایی؟

نه ز بیگانه بری مهر و نه از خویش عنایت

می ندانم به من دلشده بی مهر چرایی؟

نیست جایی که در آن جلوه نکرده است

جمالت عجب این است که ما هیچ ندانیم کجایی؟

پشتم از بار جدایی تو بشکست و عجب نیست

کوه افتد ز کمر گر بکشد بار جدایی

سالها رفت که جویای تو بودیم به هر سو

زان خبردار نبودیم که تو در دل مایی

بود امید که با ناخن تدبیر ز رحمت

گره از کار فروبسته”عبرت” بگشایی


۹۹-۳-۱۵ ۰ ۰ ۱۸۱

۹۹-۳-۱۵ ۰ ۰ ۱۸۱


آمد آن یار و سر اندر قدم انداختمش

آمد آن یار و سر اندر قدم انداختمش

بنشاندم ز وفا در بر و بنواختمش

سر سودا زده ام بار گران بود به دوش

تا سبک بار شوم در قدم انداختمش

هر دم آن بت به لباس دگری جلوه نمود

من به هر جلوه نظر کردم و بنشاختمش

گفت حال دل خونین تو بی من چون است

گفتم از آتش هجران تو بگداختمش

شاید ار دوست به حال دل من پردازد

که من از هرچه جز او بود بپرداختمش

فلک آن روز به پایم سر تسلیم نهاد

که ز ابروی تو شمشیر به سر آختمش


۹۹-۳-۱۵ ۰ ۰ ۱۵۵

۹۹-۳-۱۵ ۰ ۰ ۱۵۵


عالم همه آیات خدا هست و خدا نیست

چون نور که از مهر جدا هست و جدا نیست

عالم همه آیات خدا هست و خدا نیست

ما پرتو حقیم و نه اوییم و هموییم

چون نور که از مهر جدا هست و جدا نیست

در آینه بینید اگر صورت خود را

آن صورت آیینه شما هست و شما نیست

هر جا نگرى جلوه‏گه شاهد غیبى است

او را نتوان گفت کجا هست و کجا نیست

این نیستى هست‏ نما را به حقیقت

در دیده ی ما و تو بقا هست و بقا نیست

جان فلکى را چو رهید از تن خاکى

گویند گروهى که فنا هست و فنا نیست

هر حکم که او خواست براند به سر ما

ما را گر از آن حکم رضا هست و رضا نیست

از جانب ما شکوه و جور از قبل دوست

چون نیک ببینیم روا هست و روا نیست

کو جرات گفتن که عطا و کرم او

بر دشمن و بر دوست چرا هست و چرا نیست

درویش که در کشور فقر است شهنشاه

پیش نظر خلق گدا هست و گدا نیست

بى‏مهرى و لطف از قبل یار به عبرت

از چیست ندانم که روا هست و روا نیست


۹۹-۳-۱۵ ۰ ۰ ۹۸۶

۹۹-۳-۱۵ ۰ ۰ ۹۸۶


تو مرو

گر رود دیده و عقل و خرد و جان تو مرو

که مرا دیدن تو بهتر از ایشان تو مرو

آفتاب و فلک اندر کنف سایه توست

گر رود این فلک و اختر تابان تو مرو

ای که درد سخنت صافتر از طبع لطیف

گر رود صفوت این طبع سخندان تو مرو

اهل ایمان همه در خوف دم خاتمتند

خوفم از رفتن توست ای شه ایمان تو مرو

تو مرو گر بروی جان مرا با خود بر

ور مرا می‌نبری با خود از این خوان تو مرو

با تو هر جزو جهان باغچه و بستان است

در خزان گر برود رونق بستان تو مرو

هجر خویشم منما هجر تو بس سنگ دل است

ای شده لعل ز تو سنگ بدخشان تو مرو

کی بود ذره که گوید تو مرو ای خورشید

کی بود بنده که گوید به تو سلطان تو مرو

لیک تو آب حیاتی همه خلقان ماهی

از کمال کرم و رحمت و احسان تو مرو

هست طومار دل من به درازی ابد

برنوشته ز سرش تا سوی پایان تو مرو

گر نترسم ز ملال تو بخوانم صد بیت

که ز صد بهتر وز هجده هزاران تو مرو


۹۸-۳-۲۳ ۰ ۳ ۵۰۳

۹۸-۳-۲۳ ۰ ۳ ۵۰۳


پاسبان حرم دل شده‌ام شب همه شب

گر چه افتاد ز زلفش گرهی در کارم

همچنان چشم گشاد از کرمش می‌دارم

به طرب حمل مکن سرخی رویم که چو جام

خون دل عکس برون می‌دهد از رخسارم

پرده مطربم از دست برون خواهد برد

آه اگر زان که در این پرده نباشد بارم

پاسبان حرم دل شده‌ام شب همه شب

تا در این پرده جز اندیشه او نگذارم

منم آن شاعر ساحر که به افسون سخن

از نی کلک همه قند و شکر می‌بارم

دیده بخت به افسانه او شد در خواب

کو نسیمی ز عنایت که کند بیدارم

چون تو را در گذر ای یار نمی‌یارم دید

با که گویم که بگوید سخنی با یارم

دوش می‌گفت که حافظ همه روی است و ریا

بجز از خاک درش با که بود بازارم


۹۸-۳-۲۳ ۱ ۱ ۱۰۵۸

۹۸-۳-۲۳ ۱ ۱ ۱۰۵۸


خنک آن قماربازی که بباخت آن چه بودش

همه صیدها بکردی هله میر بار دیگر

سگ خویش را رها کن که کند شکار دیگر

همه غوطه‌ها بخوردی همه کارها بکردی

منشین ز پای یک دم که بماند کار دیگر

همه نقدها شمردی به وکیل درسپردی

بشنو از این محاسب عدد و شمار دیگر

تو بسی سمن بران را به کنار درگرفتی

نفسی کنار بگشا بنگر کنار دیگر

خنک آن قماربازی که بباخت آن چه بودش

بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

تو به مرگ و زندگانی هله تا جز او ندانی

نه چو روسبی که هر شب کشد او بیار دیگر

نظرش به سوی هر کس به مثال چشم نرگس

بودش زهر حریفی طرب و خمار دیگر

همه عمر خوار باشد چو بر دو یار باشد

هله تا تو رو نیاری سوی پشت دار دیگر

که اگر بتان چنین‌اند ز شه تو خوشه چینند

نبدست مرغ جان را به جز او مطار دیگر


۹۸-۳-۲۲ ۰ ۱ ۱۵۸۲

۹۸-۳-۲۲ ۰ ۱ ۱۵۸۲


آن یار کز او خانه ما جای پری بود

آن یار کز او خانه ما جای پری بود

سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود

دل گفت فروکش کنم این شهر به بویش

بیچاره ندانست که یارش سفری بود

تنها نه ز راز دل من پرده برافتاد

تا بود فلک شیوه او پرده دری بود

منظور خردمند من آن ماه که او را

با حسن ادب شیوه صاحب نظری بود

از چنگ منش اختر بدمهر به در برد

آری چه کنم دولت دور قمری بود

عذری بنه ای دل که تو درویشی و او را

در مملکت حسن سر تاجوری بود

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت

باقی همه بی‌حاصلی و بی‌خبری بود

خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرین

افسوس که آن گنج روان رهگذری بود

خود را بکش ای بلبل از این رشک که گل را

با باد صبا وقت سحر جلوه گری بود

هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ

از یمن دعای شب و ورد سحری بود


۹۸-۳-۲۲ ۰ ۰ ۳۵۱

۹۸-۳-۲۲ ۰ ۰ ۳۵۱


ببرد از من قرار و طاقت و هوش

ببرد از من قرار و طاقت و هوش

بت سنگین دل سیمین بناگوش

نگاری چابکی شنگی کلهدار

ظریفی مه وشی ترکی قباپوش

ز تاب آتش سودای عشقش

به سان دیگ دایم می‌زنم جوش

چو پیراهن شوم آسوده خاطر

گرش همچون قبا گیرم در آغوش

اگر پوسیده گردد استخوانم

نگردد مهرت از جانم فراموش

دل و دینم دل و دینم ببرده‌ست

بر و دوشش بر و دوشش بر و دوش

دوای تو دوای توست حافظ

لب نوشش لب نوشش لب نوش


۹۸-۳-۲۲ ۰ ۱ ۳۸۰

۹۸-۳-۲۲ ۰ ۱ ۳۸۰


خال لب

امام خمینی:

من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم         

چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم

فارغ از خود شدم و کوسِ اناالحق بزدم            

همچو منصور خریدار سر دار شدم
غم دلدار، فکنده‌است به جانم شرری              

که به جان آمدم و شهرهٔ بازار شدم
در میخانه گشایید به رویم، شب و روز             

که من از مسجد و از مدرسه بیزار شدم
جامهٔ زهد و ریا کندم و بر تن کردم                 

خرقهٔ پیر خراباتی و هشیار شدم
واعظ شهر که از پند خود آزارم داد                  

از دم رِند می‌آلوده، مددکار شدم
بگذارید که از بتکده یادی بکنم                       

من که با دست بت میکده بیدار شدم

آیت الله خامنه ای در پاسخ به غزل امام خمینی:

«تو که خود خال لبی از چه گرفتار شدی

تو طبیب همه‌ای از چه تو بیمار شدی

تو که فارغ شده بودی ز همه کان و مکان
دار منصور بریدی همه تن‌دار شدی

عشق معشوق و غم دوست بزد بر تو شرر
ای که در قول و عمل شهره بازار شدی

مسجد و مدرسه را روح و روان بخشیدی
وه که بر مسجدیان نقطه پرگار شدی

خرقه پیر خراباتی ما سیره توست
امت از گفته دربار تو هشیار شدی

واعظ شهر همه عمر بزد لاف منی
دم عیسی مسیح از تو پدیدار شدی

یادی از ما بنما ای شده آسوده ز غم
ببریدی ز همه خلق و به حق یار شدی»


۹۸-۳-۱۹ ۰ ۱ ۳۵۷

۹۸-۳-۱۹ ۰ ۱ ۳۵۷


مهار

یار مرا چو اشتران باز مهار می‌کشد

اشتر مست خویش را در چه قطار می‌کشد

جان و تنم بخست او شیشه من شکست او

گردن من به بست او تا به چه کار می‌کشد

شست ویم چو ماهیان جانب خشک می‌برد

دام دلم به جانب میر شکار می‌کشد

آنک قطار ابر را زیر فلک چو اشتران

ساقی دشت می‌کند برکه و غار می‌کشد

رعد همی‌زند دهل زنده شدست جزو و کل

در دل شاخ و مغز گل بوی بهار می‌کشد

آنک ضمیر دانه را علت میوه می‌کند

راز دل درخت را بر سر دار می‌کشد

لطف بهار بشکند رنج خمار باغ را

گر چه جفای دی کنون سوی خمار می‌کشد


۹۸-۳-۱۷ ۲ ۱ ۳۸۲

۹۸-۳-۱۷ ۲ ۱ ۳۸۲


بارخدا تو حکم کن

چونک جمال حسن تو اسب شکار زین کند

نیست عجب که از جنون صد چو مرا چنین کند

بال برآرد این دلم چونک غمت پرک زند

بارخدا تو حکم کن تا به ابد همین کند

چونک ستاره دلم با مه تو قران کند

اه که فلک چه لطف‌ها از تو بر این زمین کند

باده به دست ساقیت گرد جهان همی‌رود

آخر کار عاقبت جان مرا گزین کند

گر چه بسی بیاورد در دل بنده سر کند

غیرت تو بسوزدش گر نفسی جز این کند

از دل همچو آهنم دیو و پری حذر کند

چون دل همچو آب را عشق تو آهنین کند

جان چو تیر راست من در کف تست چون کمان

چرخ از این ز کین من هر طرفی کمین کند

دیده چرخ و چرخیان نقش کند نشان من

زانک مرا به هر نفس لطف تو همنشین کند

سجده کنم به هر نفس از پی شکر آنک حق

در تبریز مر مرا بنده شمس دین کند


۹۸-۳-۱۷ ۰ ۰ ۳۴۴

۹۸-۳-۱۷ ۰ ۰ ۳۴۴


بی‌تو به سر نمی‌شود

بی همگان به سر شود بی‌تو به سر نمی‌شود

داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی‌شود

دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو

گوش طرب به دست تو بی‌تو به سر نمی‌شود

جان ز تو جوش می‌کند دل ز تو نوش می‌کند

عقل خروش می‌کند بی‌تو به سر نمی‌شود

خمر من و خمار من باغ من و بهار من

خواب من و قرار من بی‌تو به سر نمی‌شود

جاه و جلال من تویی ملکت و مال من تویی

آب زلال من تویی بی‌تو به سر نمی‌شود

گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی

آن منی کجا روی بی‌تو به سر نمی‌شود

دل بنهند برکنی توبه کنند بشکنی

این همه خود تو می‌کنی بی‌تو به سر نمی‌شود

بی تو اگر به سر شدی زیر جهان زبر شدی

باغ ارم سقر شدی بی‌تو به سر نمی‌شود

گر تو سری قدم شوم ور تو کفی علم شوم

ور بروی عدم شوم بی‌تو به سر نمی‌شود

خواب مرا ببسته‌ای نقش مرا بشسته‌ای

وز همه‌ام گسسته‌ای بی‌تو به سر نمی‌شود

گر تو نباشی یار من گشت خراب کار من

مونس و غمگسار من بی‌تو به سر نمی‌شود

بی تو نه زندگی خوشم بی‌تو نه مردگی خوشم

سر ز غم تو چون کشم بی‌تو به سر نمی‌شود

هر چه بگویم ای سند نیست جدا ز نیک و بد

هم تو بگو به لطف خود بی‌تو به سر نمی‌شود


۹۸-۳-۱۷ ۱ ۰ ۵۰۱

۹۸-۳-۱۷ ۱ ۰ ۵۰۱


امشب

گل در بر و می در کف و معشوق به کام است

سلطان جهانم به چنین روز غلام است

گو شمع میارید در این جمع که امشب

در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است

در مذهب ما باده حلال است ولیکن

بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است

گوشم همه بر قول نی و نغمه چنگ است

چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است

در مجلس ما عطر میامیز که ما را

هر لحظه ز گیسوی تو خوش بوی مشام است

از چاشنی قند مگو هیچ و ز شکر

زان رو که مرا از لب شیرین تو کام است

تا گنج غمت در دل ویرانه مقیم است

همواره مرا کوی خرابات مقام است

از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است

وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است

میخواره و سرگشته و رندیم و نظرباز

وان کس که چو ما نیست در این شهر کدام است

با محتسبم عیب مگویید که او نیز

پیوسته چو ما در طلب عیش مدام است

حافظ منشین بی می و معشوق زمانی

کایام گل و یاسمن و عید صیام است


۹۸-۳-۱۷ ۰ ۰ ۳۷۶

۹۸-۳-۱۷ ۰ ۰ ۳۷۶


دم به دم بر آسمان می‌دار امید


لب فرو بند از طعام و از شراب 
سوی خوان آسمانی کن شتاب 

دم به دم بر آسمان می‌دار امید 
در هوای آسمان رقصان چو بید

دم به دم از آسمان می‌آیدت 
آب و آتش رزق می‌افزایدت

گر ترا آنجا برد نبود عجب 
منگر اندر عجز و بنگر در طلب

کین طلب در تو گروگان خداست 
زانک هر طالب به مطلوبی سزاست

جهد کن تا این طلب افزون شود 
تا دلت زین چاه تن بیرون شود 

خلق گوید مرد مسکین آن فلان 
تو بگویی زنده‌ام ای غافلان

گر تن من هم‌چو تن‌ها خفته است 
هشت جنت در دلم بشکفته است

جان چو خفته در گل و نسرین بود 
چه غمست ار تن در آن سرگین بود

جان خفته چه خبر دارد ز تن 
کو به گلشن خفت یا در گولخن

می‌زند جان در جهان آبگون 
نعره یا لیت قومی یعلمون 


گر نخواهد زیست جان بی این بدن 
پس فلک ایوان کی خواهد بدن

گر نخواهد بی بدن جان تو زیست 
فی السماء رزقکم روزی کیست


لب فرو بند از طعام و از شراب  
سوی خوان آسمانی کن شتاب  

دم به دم بر آسمان می‌دار امید  
در هوای آسمان رقصان چو بید


۹۸-۳-۱۷ ۰ ۱ ۳۸۴

۹۸-۳-۱۷ ۰ ۱ ۳۸۴


ای همسفران باری اگر هست ببندید

آسوده دلان را غم شوریده سران نیست

این طایفه را غصه رنج دگران نیست

راز دل ما پیش کسی باز مگویید

هر بی بصری با خبر از بی خبران نیست

غافل منشینید ز تیمار دل ریش
این شیوه پسندیده صاحبنظران نیست

ای همسفران باری اگر هست ببندید

این خانه اقامتگه ما رهگذران نیست

ما خسته دلان، از بر احباب چو رفتیم
چشمی زپی قافله ما، نگران نیست

ای بیثمران سرو شما سبز بمانید
مقبول ، بجز سرکشی بی هنران نیست

در بزم هنر ، اهل سیاست چه نشینند
میخانه دگر جایگه، فتنه گران نیست

وحشی بافقی


۹۸-۳-۰۱ ۰ ۴ ۱۲۸۶

۹۸-۳-۰۱ ۰ ۴ ۱۲۸۶


توحید بر ما عرضه کن تا بشکنیم اصنام را

برخیز تا یک سو نهیم این دلق ازرق فام را

بر باد قلاشی دهیم این شرک تقوا نام را

هر ساعت از نو قبله‌ای با بت پرستی می‌رود

توحید بر ما عرضه کن تا بشکنیم اصنام را


طلبم کن ز خرابات و به دست آر مرا

به خرابات گرو شد سر و دستار مرا

طلبم کن ز خرابات و به دست آر مرا

بفغانند مغان از من و از زاری من

شاید از پیر مغان هم ندهد بار مرا


در دل سخت تو وفا نیست چرا؟

دلبرا، در دل سخت تو وفا نیست چرا؟

کافران را دل نرمست و ترا نیست چرا؟

بر درت سگ وطنی دارد و ما را نه، که چه؟

به سگانت نظری هست و بمانیست چرا؟


گر ز دیدار تو آگاه شوند اهل بهشت

چون ندیدم خبری زین دل رنجور ترا

در سپردم به خدا، ای ز خدا دور، ترا

شاد نابوده ز وصل تو من و نابوده

توجفا کرده و من داشته معذور ترا


همراه تو بودن

کس نیست که افتاده آن زلف دوتا نیست

در رهگذر کیست که دامی ز بلا نیست

چون چشم تو دل می‌برد از گوشه نشینان

همراه تو بودن گنه از جانب ما نیست


حال هجران

ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالیست

حال هجران تو چه دانی که چه مشکل حالیست

مردم دیده ز لطف رخ او در رخ او

عکس خود دید گمان برد که مشکین خالیست


جانانه

یا رب این شمع دل افروز ز کاشانه کیست

جان ما سوخت بپرسید که جانانه کیست

حالیا خانه برانداز دل و دین من است

تا در آغوش که می‌خسبد و همخانه کیست


یاد رخ یار

هر عاشقی شام و سحر یاد رخ یارش کند

خوشتر ز خورشید فلک روشن شب تارش کند

هرگه نگاهی از کرم بر عاشقی کرد آن صنم

از هر غم و رنج و الم آسوده افکارش کند


ز خود او را طلب هرگز نکردی

ز خود او را طلب هرگز نکردی

اگر  چه سالها در جستجویی

کلاه فقر را بر سر نیابی

مگر وقتی که ترک سر بگویی

تو یکرو  شو چو آیینه که طومار

سیه رو گردد آخر از دو رویی

نصیب ای مغربی از خوان وصلش

نیابی تا که دست از خود نشویی

شمس مغربی


۹۸-۲-۲۸ ۰ ۰ ۴۷۷

۹۸-۲-۲۸ ۰ ۰ ۴۷۷


مطرب عراقی لحن و ساقی ماه شامی  می همچو اشک چشم عاشق ارغوانی

در روزگار عشق و عهد نوجوانی

خوش بود ما را با بتان عیش نهانی

بُد محفلی با دوستان دور از رقیبان

در محفلی رشک بهشت جاودانی

خوبان به کار داستانی مست و بی باک

ما عاشقان سرگرم کار جان فشانی

مطرب عراقی لحن و ساقی ماه شامی

می همچو اشک چشم عاشق ارغوانی

شب از فراز کوه مه را سیم پاشی

روز از خلال ابر خور را زر فشانی

باد صبا از لطف یزدان داشت فرمان

تا در چمن گردد به رسم دشتبانی

مهدی الهی قمشه ای


۹۸-۲-۲۸ ۰ ۰ ۵۳۳

۹۸-۲-۲۸ ۰ ۰ ۵۳۳


لهم دار السلام عند ربهم

لَهُمْ دارُ السَّلامِ‏ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ هُوَ وَلِیُّهُمْ بِما کانُوا یَعْمَلُونَ * انعام: 127


۹۸-۲-۲۱ ۰ ۰ ۴۱۵

۹۸-۲-۲۱ ۰ ۰ ۴۱۵


نرگس جادوی تو

شکر ایزد را که دیدم روی تو

یافتم ناگه رهی من سوی تو

چشم گریانم ز گریه کند بود

یافت نور از نرگس جادوی تو


تتناهو یا هو

من که مست از می جانم، تتناهو، یا هو

فارغ از کون و مکانم تتناهو، یا هو

چشم مستش چو بدیدم، دلم از دست برفت

عاشق چشم فلانم تتناهو، یا هو


۹۸-۲-۱۱ ۰ ۲ ۱۳۵۷
۹۸-۲-۱۱ ۰ ۲ ۱۳۵۷

نی

بشنو این نی چون شکایت می‌کند

از جداییها حکایت می‌کند

کز نیستان تا مرا ببریده‌اند

در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند


اللهم انی اعوذ بک

۹۸-۲-۰۳ ۱ ۱ ۴۸۹

۹۸-۲-۰۳ ۱ ۱ ۴۸۹


صلوات شعبانیه

در هر روز شعبان در وقت زوال [وقت ظهر شرعى] و در شب نیمه آن این صلوات را که از حضرت زین العابدین علیه السّلام روایت شده بخواند:
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ شَجَرَةِ النُّبُوَّةِ وَ مَوْضِعِ الرِّسَالَةِ


تو دلدار منی

باز گویم غم دل را که تو دلدار منی

در غم و شادی و اندوه و اَلَم یار منی

جز گل روی توام در دو جهان یاری نیست

چهره بگشای به رویم که تو غمخوار منی


من خراباتیم

من خراباتیم از من سخن یار مخواه

گنگم از گنگ پریشان شده گفتار مخواه

من با کوری و مهجوری خود سرگرمم

از چنین کور تو بینایی و دیدار مخواه


زهد نمایی

بس کن این یاوه سرایی بس کن

تا به کی خویش ستایی؟ بس کن

مخلصان لب به سخن وا نکنند

بر کَن این ثوب ریایی، بس کن


بر در میکده

بر در میکده ام پرسه زنان خواهی دید

پیر دلباخته با بخت جوان خواهی دید

نو بهار آید و گــــلـزار شـــــــکوفا گردد

بی گمان کوتهی عمر خزان خواهی دید


چون تو در عالم نباشد

تو را نادیدن ما غم نباشد

که در خیلت به از ما کم نباشد

من از دست تو در عالم نهم روی

ولیکن چون تو در عالم نباشد


بخلوتگاه حق

هیچ کنجی بی دد و بی دام نیست

جز بخلوتگاه حق آرام نیست

کنج زندان جهان ناگزیر

نیست بی پامزد و بی دق الحصیر


در هوایت

در هوایت بی‌قرارم روز و شب

سر ز پایت برندارم روز و شب

روز و شب را همچو خود مجنون کنم

روز و شب را کی گذارم روز و شب


شب نشستن تا به روز

عاشقان را شد مسلم شب نشستن تا به روز

خوردنی و خواب نی اندر هوای دلفروز

گر تو یارا عاشقی ماننده این شمع باش

جمله شب می‌گداز و جمله شب خوش می‌بسوز


۱ ۲ ۳ ... ۵ ۶ ۷

آسوده دلان را غم شوریده سران نیست
این طایفه را غصه رنج دگران نیست

راز دل ما پیش کسی باز مگویید
هر بی بصری با خبر از بی خبران نیست

غافل منشینید ز تیمار دل ریش
این شیوه پسندیده صاحبنظران نیست

ای همسفران باری اگر هست ببندید
این خانه اقامتگه ما رهگذران نیست